خيال يار

چه زود گذشت يک سالی را که برای از تو گفتن قلم بر دست گرفتم; با احساساتی که از حضور سبز تو در قلبم متبلور گشت صفحات کاغذ را آذين بستم و گاه گاه  از وجودی که لبريز از عشق و محبت تو بود سخن گفتم .

۱۷ شهريور ۸۲ بود که خيال يار را با خيال تو پيوند دادم, آري آن هنگام که ثانيه های زندگيم با حضور سبز تو رنگ آميزی شد خيال يار شکل گرفت .

جايی که از خيال تو آغاز شده و شايد روزی با وصال تو كامل شود .جايی که همانند قلبم  از آن تو خواهد بود تا هميشه .

بی هيچ بهانه ای به تو خواهم گفت: که در اين دشت وسيع, که در آن رهگذران می گذرند, از برای قدم سبز تو می بارم من٫ تا که شايد قدمی بر در اين خانه گذاری و مرا شاد کنی, و در آن لحظه سبز که محبت جاری است, تو زهر قطره ي من  ياد کنی.

 

                   

از نخستين باری که با شما در ۱۷ شهريور۸۲ همراه شدم يکسال با همه ی تلخيها و شيرينهايش گذشت  و ما همچنان با قايق زندگی بر رودخانه ی زمان بی هيچ توقفی از لحظات تلخ و شيرين زندگی می گذريم; چه سودمند تر که در اين راه ما بهترينها رابياموزيم, بيانديشيم, عمل کنيم و به ديگران ياد بدهيم چرا که آنچه می ماند فقط خوبی است .

دوستان عزيز دست نوشته هايتان بارها مرا هوشيار کرد گروهی را شاد و دسته ای ديگر را عاشق کرد پس راهتان را ادامه دهيد شايد در شبی بارانی شادی را مهمان خانه ای کنيد و يا راه را به گم کرده راهی نشان دهيد و عشق و محبت را به دل تنهايی هديه دهيد .

بين فکر من و تو فاصله هاست, ليك خوب می دانم همگی در پی آنيم كه دانيم عزيز٫

                                     خانه ی دوست کجاست ؟

عاشقی می گويد : درهمين نزديکی که دلی در طپش از عطر حضوری سبز است و همانجا که تو آرامترين لحظه خود را چيدی خانه ی او پيداست .

                                      تو چه می پنداری ؟؟؟

در آخر مثل هميشه برايتان سبزی ( طراوت و نشاط و زندگی ) و بارانی بودن ( زلاليت و بخشندگی ) را آرزومندم .

/ 43 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Heaven Searcher

سلام... وبلاگ رو به روز کردم و مثل هميشه منتظرم ... راستی یکساله شدن وبلاگتو رو تبریک می گم ... موفق باشي

طنین تنهایی

سلام... سالگرد تولد وبلاگتو تبريک ميگم......با تبادل لينک موافقم...در اولين فرصت ای کار رو ميکنم.....تابعد

sarzamine eshgh

سلام اولا ممنون که بهم سر زدی دوما خوش به حالت که تازه تعطيلاتت شروع شده مال ما ديگه آخراشه تولد وبلاگت مبارک به روزم خوشحال می شم يک سر بزنی

امير

سلام عزيز .. آپديت كردم .. خوشحال ميشم بياي .. يا علي

دختردریاوشیخ مجنون

به... به.... عجب ميرزابنويس کده ای(به قول متجددين وبلاگ)در این ميرزابنويس های دهکدهء جهانی (به قولمتجددين, وبلاگرها!) کمياب هستيد باشد که در درگاه خداوند سفارشی بکرده تا يه حاله به حولی عنايت کند.............بشتابید که به شیختان وحيي نازل شده و نطقی تازه در وکرده....(شیخ مجنون)

الناز

سلام... زيبا بود دوست عزيز موفق باشی...

علی و یهدا

مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اینجا می ترسم *** همه روزای من، قصه بودن من، توی ِ آینه دلم مثل شب سیاه و سردِ** مثل اَبرها رنگ دردِ** تو شتابِ لحظه ها من باخودم یکه و تنها می دونم** تو سرابِ این اُفق تا سفرِ نهایت اینجا می مونم** مثلِ یک غروب تنها که میشینه پشتِ اَبرها یک سکوتِ بی پناهم** توی این بیهوده گی ها لحظه ها رو می شمارم* انتظارِ هر نگاهم....سلام.خوبید...خسته نباشید امیدوارم که لحظه های خوبی داشته باشید...شاد باشید...یـــــــاحـــــــــق

baran

سلام. از تمامی شما عزيزان که در تمامی اين مدت به من لطف داشتيد ممنونم. عزيزان با هر پيام کوتاه من رو بی اندازه خوشحال می کرديد. من توی اين مدت از شما ها درسها گرفتم و بی اندازه خوشحالم که توی چنين محيطی با شما عزيزان بودم و اينجا بهانه ای گشت برای آشنايی با شما دوستان. برای مدتی از همصحبتی با شما عزيزان محروم می شم و نمی تونم به اينجا بيام. ولی بدونيد که هميشه تک تک شما عزيزان رو به یاد دارم .

baran

بازم از همه تشکر می کنم و از آقا سعيد به خاطر زحمتی که برای عکس ۱۷ شهريور کشيدن. در اين مدت که نیستم بهترينم و عزيزترنم اينجا هست و می نويسه و اون واقعا استاد من هست و اگه تبلوری از احساسم رو تونستم بر روی کاغذ بيارم همش به خاطر حضور اون هست. هميشه تک تکتون در ياد من هستيد . سبز باشين و بارانی.

يهدا

از غريو ديو توفانم هراس وز خروش تندرم اندوه نيست، مرگ مسكين را نمي گيرم به هيچ. استوارم چون درختي پا به جاي پيچك بي خانماني را بگوي بي ثمر با دست و پاي من مپيچ. مادر غم نيست بيچيزي مرا: عنبر است او، سال ها افروخته در مجمرم نيست از بدگوئي نامهربانانم غمي: رفته مدت ها كه من زين ياوه گوئي ها كرم! ليك از دريا چو مرغان پر كشند روي پل ها، بام ها، مرداب ها ـ پا برهنه مي دوم دنبال شان. وقت كانسوي افق پنهان شوند باز مي گردم به كومه پا كشان، حلقه مي بندد به چشمان اشك من گر چه در سختي به سان آهنم . . . يا اگر در كنج تنهائي، مرا مرغك شب ناله ئي بردارد از اقصاي شب، اندهي واهي مرا مي كشد در بر، چنان پيراهنم. همچنان كز گردش انگشت ها بر پرده ها وز طنين دلكش ناقوس وز سكوت زنگ دار دشت ها وز اذان ناشكيباي خروس وز عبور مه ز روي بيشه ها وز خروش زاغ ها وز غروب برف پوش ـ اشك مي ريزد دلم . . . //شاملو//سلام...زيبابود...شادباشی....