نيايش



ای طبيب دردهای بی دوا ای حبيب نفس های بی ريا
ای تمام حشمت و جاه و جلال وی بری از عيب ها حد کمال
ای که هستی پادشاه عالمين ای که هستی رهنما تو بر حسين
ای نهايت ای خدای آسمان ای که هستی صاحب اين بندگان
بر دل تاريک من منت بنه بر سرم تو تاجی از عزت بنه
کن دلم را بنده ات ای پادشاه تا نباشم پيش تو من روسياه
اين دل بی بندو بارم را بگير تا شوم در دام عشق تو اسير
رهنمايم باش در راه نجات تا که باشم عاشقت من تا ممات

/ 29 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
fatemeh

سلام باران عزيز.ممنون که به من سر زدی.احساس پاک و لطيفی داری.موفق باشی.بازم ميام.بازم بيا.

سلمان

خدايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ! کمکمون کن ...

saeed

سلام خيلی مطلب زيبايی بود باران جان به من هم سر بزن خوشحال می شم

اندوه

درود (((......آنان به آفتاب شيفته بودند .. و اکنون با آفتاب گونه‌ای .. اينان اينگونه دلفريفته بودند ... ))...بدرود

مسيح

سلام و سپاس. با اندوه موافق‌ام.

سوشيانت < پوريا سوری >

به نام باران ... سلام ... ممنون که سر زدی بسيار خوشحالم کردی ... چشم در راه حضور مجددت هستم .... يا حق

saeed

سلام چقدر دير به روز می کنيييييييييييييييييی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

montaghede aroom

حديث عشق بيان کن به هر زبان که تو دانی . به ما سر بزن . بای

arman_scooter

بر روی بات تنهائی بشين و به وبلاگ بر روی بال تنهائيم سر بزن موفق باشی لينک يادت نره

doostet ;h

و من مسافرم ای باد های همواره مرا به و سعت اندوه باران ببر......ای خدا... يار هميشه تنهايی هايم ..به ياد دارم روزکار غربت دلم را که تو باران نوری و رحمت....زخمی ترين عاشق