شبي از شبها تو مرا گفتي شب باش من كه شب بودم شب هستم شب خواهم بود شب گشتم به اميدى كه تو فانوس نظرگاه شب من باشي
">

وبلاگ خيال يار


خانه
آرشيو
پست الكترونيك






لوگو








شمارنده


Free Web Counter
Free Hit Counter




لوگوي دوستان


ياد ايام



لينكستان


رضا
تنديس
وروجک
باران مهر
عاشقانه ها
تمناي وصال
لولوي مهربون
خانم لولوي مهربون
ابرک قله نشين
تو در جان مني
طعم گس خورشيد
ماماني هستي
عشق بينهايت
حريم ياس



۱۳۸٤/۳/٢٦

تا هميشه سبز باشی و باراني

سلامی به همه شما عزيزان. شايدهيچگاه فکر نمی کردم که بر گشتنم با اين متن همراه باشه ولی به هر حال هميشه گردونه روزگاربه مراد دل ما  نمی چرخه.نکته ی بعدی اينه که اگه آپديت اين دفعه اين همه مدتش به درازاکشيد همش تقصير منه و می دونم و يقين دارم شما هم می دونيد که حسين کارها رو اينقدر به تاخير نمی انداز پس عذر خواهی من رو بپذيريد.

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان       

                                              بی گمان دست گرانقدرتراست

شرف دست همين بس که نوشتن با اوست

                                             خوشترين مايه ی دل بستگی من با اوست

وه چه نيروی شگفت انگيزی است 

                                            دست هايی که به هم پيوسته است

 دست گنجينه ی مهر و هنر است  

   خواه بر پرده ساز     ...       خواه در گردن دوست   ...    خواه بر چهره نقش 

  خواه بر دنده ی چرخ  ...       خواه بر دسته داس      ...    خواه در ياری نا بينايی

                                       خواه در ساختن فردايی       

               بياييد فر دايمان را با حضور پر شور فرداخود رقم بزنيم.                 

 

                 

                     قاصدك بيا تا بگويم كه چه اندازه تنهايي من بزرگ است.

ثانيه‌هايي كه متولد مي‌شوند لحظه‌هاي گذشته‌ام را خاطره مي‌سازند، خاطراتي تلخ و شيرين كه در كنار هم كتاب زندگي‌ام را نگاشته‌اند و گاه گاهي براي يادآوري ايام آنرا ورق مي‌زنم

 گفتي دوستم داري به اندازه تمامي گلبرگهاي گلهاي عشقمان كه به وسعت تمامي اين كره خاكي است و هنوز هم هرگاه گلبرگهاي لابه‌لاي برگه‌هاي كتابت را که مي‌نگرم به ياد گفته‌ات مي‌افتم. و گفتم دوستت دارم بيشتر از ديروز و كمتر از فردا و چنين اوج احساساتم و حس قلبي‌ام را در زندان كلمات مبحوس مي‌كردم و چه زيبا اين احساسات روح تازه‌اي را در كالبد واژه‌ها جاري مي‌كرد.

 تمامي فضاي اتاقم با عطر حضورت معطر گشته و ضرب آهنگ ثانيه‌هاي زندگي‌ام همراه يادت شده و مدتهاست عشق‌ات در خانه‌ دلم مهمان گشته است و هر لحظه غزل‌هاي زيبايت را كه غزل‌هاي زندگي‌ام شده بودند زير لب زمزمه مي‌كردم.

 آن هنگام كه با عشقت آشنا گشتم نام زيبايت را با قلم محبت بر صفحه دلم حكاكي كردم تا مرور زمان نتواند غبار فراموشي را بر آن بنشاند و از آن لحظه نامت، يادت و عشقت همنشين لحظه لحظه زندگي‌ام گشت. آري جوانه كوچك عشقمان امروز تمامي وجودم را در برگرفته است و تمامي روحم يك صدا نام تو را فرياد مي‌زنند.

 ابر چشمانم شروع به باريدن كرده است ولي به نوشتن ادامه مي‌دهم تا گوشه ای از نواهاي دلم را بنوازم و خوب مي‌دانم بهتر از هر كس با اين نغمه آشنايي.

 لحظه لحظه‌هاي زيبا و خاطره انگيزي را در تك تك ثانيه‌هاي با هم بودنمان سپري كرديم. آري من و تو با هم خنديديم و با يكديگر اشك از چشمانمان جاري گشت، صداقت و عشق را در ميان گفتارمان آنگونه كه بودن باور كرديم، غبار دروغ و ريا را با صداقت گفتار و راستي رفتارمان زدوديم و با يكديگر آموختیم ديگران را همان گونه كه هستند دوست بداريم ؛ غم ديگران غم ما و شادي آنها شادي ماست.

لبخند آن كودك تبسمی را  مهمان چهره ام کرد و با ديدن حزن در چهره آن مادر اشكم در پهن دشت چهره‌ام جاري گشت.

خانه ی آرامش هم گشتيم تا هنگامي كه خسته از دغدغه‌هاي روزگار پناهگاهی نداريم به يكديگر پناه بياوريم.

 از لحظه لحظه‌هاي زندگي‌يمان پلي زديم و به هم رسيديم و با يكديگر از لحظه‌هايمان در اينجا نوشتيم تا ديگران هم بدانند كه يكديگر را دوست خواهيم داشت تا هميشه.

بارها و بارها گفته‌ام خيال يار با خيال تو آغاز گشت و اميد وصال بهانه‌اي براي رسيدن به تو بود ولي گويي خيال يار هميشه خيال يار باقي ماند. ما با يكديگر تجربه‌ها آموختيم و چه زيبا بود مرواريدهاي صدف چشمانم آن هنگام كه براي دلتنگي تو مسافت چهره‌ام را مي‌پيمودند.

             قاصدك بيا و بنگر كه ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي‌گريند.

«  از  دل و ديده گرامي‌تر هست؟           دست!          دست كسي يعني پيوند دو جان     دست در دست كسي يعني پيمان دو عشق      دست در دست كسي داني اگر دست چه سخنها كه بيان مي‌كند از دوست به دوست      »

آري دست در دست يكديگر از دوستي به عشق پلي زديم و از آنجا تا قله‌هاي عشق و احساس پرواز كرديم. يادم مي‌آيد صداقت گفتارت، مهرباني رفتارت و عشق سرشار در وجودت غريبه ديروز را آشناي امروز كرد و امروز اين آشناتر از آشنا غريبه فردا خواهد گشت.

آري هيچ گاه باور نداشتم كه روزي پرپر شدن گلهاي سرخ عشقمان را با چشماني اشك آلود نظاره‌گر باشم ولي گويي دست روزگار اين صفحات كتاب زندگي‌ام را جور ديگري نگاشته ‌است.

من از خود گذشتم تا به تو رسيدم و در اين رسيدن گويی دوباره خود را يافتم؛ چشمانم هنوز هم دنبال تو مي‌گردند و دلم هنوز هم دلتنگ وسعت نگاهت هست گويي هنوز هم باور نكرده‌اند كه همه چيز به پايان رسيده است.

تو خودت بهتر از هر كس مي‌داني كه ما ساده به اين عشق نرسيده‌ايم كه اينگونه ساده از آن بگذريم و نمي‌دانم چگونه اجازه دادي شرايط زشت روزگار و قوانين خشك زندگي اين گونه روح لطيف زندگي‌يمان را در تنگنا قرار دهد و گلهاي زيباي احساسمان را زير چكمه‌هاي بي‌رحم مشكلات له كند.

شايد اگر تو را نمي‌شناختم هرگز اين سؤال در ذهنم نقش نمي‌بست. آري به خاطر دارم با يادت تا ته كوچه عشق مي‌دويدم و شوق ديدارت مي‌رفت تا بلنداي قله احساسم، من هر شب به ديدارت آمدم در آن سوي عشق، آن شب وجودم پر گشت از خالي احساس قشنگ. شايد سهراب راست مي‌گويد: «واژه‌ها بايد خود باران باشد و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست

ساده باشيم به اندازه آبي آبي‌ها به اندازه قطره‌هاي باران، به اندازه آواز پر از عشق چكاوك، به زيبايي گلهاي قشنگ، به اندازه عشق من و تو.

ديگر خسته‌تر از آنم كه بتوانم ادامه بدهم، كاش مي‌توانستم سر بر روي شانه كلمات بگذارم . قاصدك برو به او بگو كاش مي‌توانستم رنگ ابديت را جايگزين رنگ گذشته فعل‌هايم كنم، ولي او به من ياد داد تا هر آنچه مي‌توانم و در اختيارم هست را بگويم پس فقط مي‌توانم بگويم :          دوستت دارم بيشتر از ديروز و كمتر از فردا و دوستت دارم تا هميشه.

ياد دارم هر شب ماه درخشان آسمان، چراغ پر نور خدا را به ياد ماه فروزان زندگي‌ام مي‌نگريستم و زير لب زمزمه مي‌كردم:

                        شب گشتم به اميدي كه تو فانوس نظرگاه شب من باشي ...

باران

پيام هاي ديگران ()





خانه / آرشيو / ايميل


Designed by:
Hamed_BiDi@yahoo.com

www.hameddtm.persianblog.ir
آ©2004 All rights reserved for Omide Vesal