شبي از شبها تو مرا گفتي شب باش من كه شب بودم شب هستم شب خواهم بود شب گشتم به اميدى كه تو فانوس نظرگاه شب من باشي
">

وبلاگ خيال يار


خانه
آرشيو
پست الكترونيك






لوگو








شمارنده


Free Web Counter
Free Hit Counter




لوگوي دوستان


ياد ايام



لينكستان


رضا
تنديس
وروجک
باران مهر
عاشقانه ها
تمناي وصال
لولوي مهربون
خانم لولوي مهربون
ابرک قله نشين
تو در جان مني
طعم گس خورشيد
ماماني هستي
عشق بينهايت
حريم ياس



۱۳۸٤/٦/۱٧

سالروز تولد خيال يار

دوستان عزيزم سلام ممنونم از حضور صميمانتون متن اين آپديت كه با آغاز سومين سال تولد خيال يار همنشين شده رو باران عزيز نوشته كه ازش تشكر ميكنم هر چند كه اينجا متعلق به خودشه. بعضي از دوستان گله ميكنن كه چرا وبمون رو دير به روز ميكنيم  منكه اينجا علتش رو براتون گفته بودم به هر حال از محبت همتون ممنونم    

دوست همه ي شما و ارادتمند شما خوبان دوست جون (آتش دل)

 

به نام او

به امواج آب خيره گشته بودم، موج ها يكي پس از ديگري از يكديگر پيشي مي گرفتند و هنگامي كه به ساحل مي رسيدند آرام پاهايم را نوازش ميكردند. انتهاي دريا را ميديدم آنجايي كه آسمان با دريا پيوند خورده است اما گويي آنجا نگاه ماست كه پايان مي پذيرد. غرق در رويا و خاطرات گشته بودم گويي در دنياي ديگري سير ميكردم با صداي پيرمرد به خود آمدم: نوشته ات را دخترم باد برده بود. از او تشكر كردم البته خيس شده بود ولي از بين نرفته بود گفتم زياد مهم نيست يك مطلب مينوشتم براي سالروز تولد وبلاگم گويي متوجه نشد منظورم چه بوده گفت حالا چه نوشته ايي چهره ي آرامش و تبسمي كه بر لب داشت قدرت نه گفتن را از من گرفت و شروع كردم به خواندن.

۱۷شهريور ماه 82 بودكه خيال يار با خيال او آغاز گشت و اينجا برايم ديار عشقي بود كه با تك تك لحظه هاي آميخته به عشقم ساخته بودم. وبلاگ خيال يار را با تمامي احساس و تمامي محبت و عشقي كه وجودم را در بر گرفته بود به خاطرش بنا كردم تا گاه گاهي از غزل هايي كه ميسرود ياد كنم، اينجا بهانه اي گشت براي گفتن حرف هاي دلم اينجا جايي شد امن تر از هر جاي ديگر.

گويي خيال داشتم قصه ي عاشقانه ي زندگيمان، نغمه ي خوش آشناييمان و غزل محبت لحظه هايمان را براي ديگران هم بگويم. خواستم از غير ممكن ها بگويم و از عشق آميخته با صداقت سخن ها برانم خواستم بگويم او با همه ي آنهايي كه مي شناسم تفاوت دارد و بگويم كه مهربانترين مهربانان است و در انتهاي چشمانش عشق خانه دارد و در دستانش مهر آشيانه؛ آري آمده بودم تا به همه بگويم عاشق گشته ام و اين عشق سراسر روحم را در بر گرفته است و تمامي لحظه هايم با يادش و حضورش آميخته است خواستم ديگران بدانند روحمان بواسطه ي عشق بينمان پيوند خورده است و تعهد بينمان تنها عشقمان است. آري با خيال او شباهنگام را با بامداد دوستي مي دادم و به خوابي شيرين فرو مي رفتم و صبح هنگام با آرزوي وصالش چشمانم با خورشيد آشتي ميكرد. او آمده بود تا شايد زندگي را برايم زيباتر بسازد، او آمد تا بگويد محبت و عشق واژه هاي صادقي هستند تا بگويد التهاب و تپيدن قلب براي ديگري واقعيتي است انكار ناپذير، شايد آمده بود تا با يكديگر تجربه ها را بياموزيم و با يكديگر سختي تنهايي را سهل بگردانيم و شاديها را هديه بدهيم. نمي دانم چرا آمده بود و هنوز چراي ذهنم را نتوانستم پاسخ بدهم. آري آمده بود تا بگويد دنيا زيباست ولي دريغ كه نمي دانستیم اميد وصال هرگز به وصال ما نمي انجامد و تصور نميكردیم بهار عشقمان اينچنين زود هنگام خزان جدايي را تجربه كند. هرگز باور نداشتیم خاطراتمان و لحظه هاي عاشقانه مان مانند برگهاي خشك پاييزي زير چكمه هاي زشتي زندگي جان ببازند.

آري دو سال عشق و صميميت و وفا، دو سال مهر و محبت، دو سال لحظه لحظه با او بودن را تجربه كردم شايد دو سال عاشقي يا بهتر بگويم دو سال زندگي ولي او اكنون نيست و شايد اين را هنوز باور نكرده ام.

از آشناييمان مدتي است كه مي گذرد ولي اين بار يافته ام عشق وسيع تر از آني است كه تصور مي كنيم و مي پنداريم؛ مطلق و انحصاري كردن عشقم روح او را خواهد كشت. خيلي چيزها را با رفتنش برد ولي هنوز عشق در خانه ي دلم مهمان است؛ هنوز هم عاشق گل سرخم و هنوز صداي امواج دريا به من آرامش مي دهد، واژه ی اعتماد هنوز در ذهنم رنگ نباخته است گر چه ديگر نميخواهم لحظه هايم اسير تهي ها گردد. زيبايي ها را مي بينم وآنها را مي ستايم و هنوز معنويت؛ خانه ي دلم را سبز نگه داشته است و نمازم را مي خوانم پي تكبيره الاحرام علف، و حضور سبز خدا را در لحظه لحظه ام حس ميكنم. رفتنش آسان نبود و هنوز هم گاه گاهي ستاره ي يادش در شبستان ذهنم سوسو مي كند و گاه تنهايي بر سرم آوار مي گردد، پرسه ي چرا در ذهنم گاه گاهي آزارم مي دهد و نمي دانم چرا تنهايم گذاشت؟ ولي نمي خواهم لحظه هايم را با حسرت گذشته تباه سازم و با زانوي غم بغل گرفتن آينده ام را نابود سازم. با لحظه هايم زندگي خواهم كرد و آنها را تجربه ميكنم.

شايد او بهانه ي آغاز اينجا بود ولي دليلي گشت براي آشنايي با شما عزيزان كه همواره حضورتان در اين مكان لبخند شادي را بر لبانم مهمان ميكند و از داشتن شما مهربانان به خود ميبالم. 17شهريور ماه 84 آغازسه سالگي وبلاگ خيال يار مزين گشته به سالروز ميلاد سالار شهيدان امام حسين (ع) و اين فرخنده ميلاد را به شما عزيزان و همه ي مسلمين جهان تبريك و تهنيت عرض ميكنم.

دل كندن از اينجا برايم سخت و طاقت فرسا بود و تصميم گرفتم دوباره بنويسم و جا دارد كه در اين روز از تمامي شما عزيزان و به ويژه آقا حامد دارنده ي وبلاگ پاييز باروني كه در ساخت اينجا كمك شاياني كردند و آقا سعيد دارنده ي وبلاگ يادايام كه همواره همراهم بودند و كليه عزيزاني كه به خاطر طولاني بودن مطلب نامشان را ذكر نكردم ولي از يادشان غافل نيستم تشكر و قدرداني كرده و از آقا حسين كه همواره در تمامي لحظه ها همراهم بودند و مرا در امر خطير نوشتن ياري رساندند ممنون و سپاسگذارم.

پير مرد را نگاه كردم گوشه ي چشمانش گويي غنچه ي اشكش پرپر ميگشت گفت دخترم كم هستند افرادي كه در ميان مرداب به رويش نيلوفر آبي چشم بدوزند؛ او همانگونه كه آرام آمده بود آرام و بي صدا هم رفت.

برای بيان نظراتتون ميتونيد از اين لينك استفاده كنيد

باران

پيام هاي ديگران ()





خانه / آرشيو / ايميل


Designed by:
Hamed_BiDi@yahoo.com

www.hameddtm.persianblog.ir
آ©2004 All rights reserved for Omide Vesal